« بيننده‌اي، خواهنده‌اي، آفريننده‌اي و هم پلي به آينده و نيز دردا همچون عاجزي مانده برپل ... »
(فردريش نيچه)


علم هرمنوتيك كه با ديگاههاي هايدگر و گادامر پا به عرصه كلامي و فلسفي و
ادبي وعلوم مختلف گذاشت، در ابتدا با نقد ادبي و چالشهايي در اين باب اغاز شد. هرمنوتيك (hermeneutics) در فعل يوناني هرمينويين (hermeneuein) نهفته است كه عموما به تاويل كردن ترجمه مي شود. كاوش درباره اصل و منشا اين دو كلمه، ‌ماهيت تاويل را در علم كلام و ادبيات به طرز شگفت آوري روشن مي كند و در زمينه بحث كنوني نيز پيش در آمد ارزشمندي است به فهم علم هرمنوتيك جديد!
انديشه هاي هايدگر مرز نمي شناسند، او درباره ي بسياري از نكات و مسايل فلسفي نظر دارد. مساله هايدگر را به نحوي ساده گرايانه مي توان اين گونه بيان كرد. معناي هستي چيست؟ آواي هستي كدام است؟ ... نكته جالب توجه اين است كه نقطه شروع فلسفه هايدگر با آن همه پيچيدگي ها و دشواري ها كه زبانزد همگان شده جنين پرسش ساده اي است كه به ذهن هر كودكي مي آيد، بي آنكه هرگز پاسخش را بيابد.
سرلوحه كتاب هستي و زمان هايدگر جمله اي است از مكالمه افلاطون :« اكنون ... بياييد و مطلب را بر ما روشن كنيد. هنگاميكه از باشنده سخن مي گوييد،‌مرادتان چيست؟ بي گمان منظورتان از ديرباز بر خودتان روشن است. ما نيز پيش تر گمان مي برديم كه مقصود شما را دريافته ايم ولي در اين دم كاملا ناتوان شده و درماندهايم.». هايدگر مي كوشد تا با آشكار نمودن مفاهيم مد نظرش هرمنوتيك را معنا نمايد. او يادآور ميشود هر چيز (هر ابژه ي) اين جهان بر ما ظاهر مي شود، هر شكل ظهور حتي ساده ترين شكل آن آشكار شدن چيزي است. آگاهي ما از چيزي، و به سوي آن چيز است. اين آشگارگي همواره مجموعه اي از باورها يا فرض ها را همراه دارد، چيزهايي چون واكنش هاي طبيعي، ارزش گذاري ها،‌ رويكردهاي عاطفي و حسي. پس نسبتي هست ميان آنچه آشكار مي شود و آنچه به سوي آشكارگي پيش مي رود.
اما آنچه كه مسبب ايجاد ارتباطي ميان گستره بين هرمنوتيك و معماري گشت از آن بعد است كه آفرينش معماري به طور كلي دوبعد دارد صورت يا فرم و معنا يا مفهوم. اين دو مقوله درطول تاريخ معماري و به خصوص معماري معاصر بحث انگيزترين مباحث د معماري بوده اند. آفرينش معماري روندي است كه با مقولات ذهني و معنايي معمار آغاز مي گردد و در نهايت به مقولات عيني و صوري مي انجامد و سپس مخاطب آن بازخوردي معنايي و ذهني از آن خواهد داشت. در طي اين پروسه از شروع خلق معماري تا باز تصويري ذهني مخاطب هرمنوتيك يا تاويل بسيار تاثير گذارند و همواره سوال برانگيز!
اما ساختمان ها،‌ نظامي از نشانه هاي زباني نيستند كه صرفا وظيفه انتقال پيام را بر عهده داشته باشند. معماري پيش از آنكه حرفي براي گفتن داشته باشد، بايد فضايي براي زيستن فراهم آورد. با اينكه يكي از مولفه هاي اصلي تجربه فضا، فهم، معنا و محتوا يا پيام آن فضا است، ولي مواجهه انسان با محيط مصنوع و حتي محيط هاي طبيعي، فقط به جنبه ادراك معناي آن محيط، محدود و منحصر نيست. تجربه فضايي جزيي از زندگي و آميخته با آن است، زندگي روزمره هيچ گاه از تجربه فضايي يا تجربه در مكان بودن تهي نيست، اما همه تجارب، تجارب معطوف به ادراك پيام نيستند. اگر تجربه كردن هم معنادار بودن دانسته شود، آنگاه اگر معنايي از فضا ادراك نكنيم بايد نتيجه بگيريم كه هيچ تجربه اي را از سر نگذرانده ايم، كاملا واضح است كه چنين تجربه اي نادرست است. عدم برقراري ارتباط مفهومي (conceptual) با ساختمان نيز نوعي تجربه است. ادراك معنا يا عدم ادراك معنا هر دو بخشي از تجربه اند. گر چه غناي بسياري از تجارب فضايي در گرو ادراك معنا از محيط است، اما برخي اوقات معلول و متاثر از حضور معنايي متعالي است؛‌ احساس دروني كه از مكان بر نمي خيزد بلكه رنگ وبوي خود را بر مكان مي افكند.
يك ساختمان كاملا فرمال كه نه چيزي را تصوير مي كند و نه بيانگر احساس يا ايده اي است، به هيچ وجه كاركرد يك نما را ندارد. آن بنا در واقع بيانگر برخي خصوصيات خودش است و صرفا خود را از ساير ساختمانهايي كه ابدا اثر هنري نيستند، متمايز مي كند.
از آنجا كه ارزش ومعناي شي به خاطر مجاورت آن با رويدادي معنايي با اهميت است، لذا توجه ما به آن شي صرفا به دليل قابليت آن در بازآفريني ياد و خاطره آن رويداد است. بنابراين شي خود قابل اهميت نيست. چنان معنا و محتوايي، نمي تواند دليلي بر جلب توجه مخاطب به آثار معماري باشد.
يك تعبير (جنبه) از فهم زيباشناختي اين است كه معنايابي و ارزشگذاري اساسا به هم وابسته و مرتبط اند. بنابراين وقتي مخاطب مبادرت به شناخت يا به بيان دقيق تر فهم دلالت يك ساختمان يا هر اثرهنري مي كند، آن را ارزش گذاري كرده است.
اين تعبير مستلزم ادراكي از تجربه او است،‌ وقتي كه ناظر از منظر علايق زيباشناختي با اشيا مواجه مي شود مطابق چنين نظريه اي، مي توان گفت كه چگونه يك ساختمان بر حسب تجربه اي كه از آن مي شود، واجد دلالت است.
پيش از بررسي اين نظريه بايد ميان دو گونه تجربه تمايز قايل شد: ميان تجاربي كه مخاطب برايشان ارزش قايل است، چون از آنها لذت مي برد و ميان تجاربي كه از آنها لذت مي برد و برايش ارزشمند هستند به دليل اينكه بر خاسته از نوعي استدلال عقلي هستند. در گروه دوم، تجارب،‌ توجيه پذيرند. براي توجيه يك تجربه، دلايلي عرضه ميشود تا سايرين تحت لواي توصيف معيني از آن تجربه،‌ آن را درك كنند و از آن لذت ببرند. اين تجارب محصول توانايي ما در پرداختن به داوريهاي زيباشناختي يا انتقادي است.
اماچه چيز وضعيت ذهني بيننده را قابل بكارگيري در اين فعاليت زيباشناختي مي نمايد؟ معماري اي كه مخاطب آن را زيبا مي يابد، مكاني است كه او بواسطه آن تجارب لذت بخش زندگيش را از سر گذرانده است،‌ تجاربي كه اهميت فرهنگي معماري به خاطر آنها است. اما اين اهميت به دليل قابليت او در داشتن چنان تجاربي است، تجاربي كه داوري هاي انتقادي را در خود مندرج دارند. اين نمونه اي در تاييد استقلال نظريه زيباشناختي است. صور ديگر تفكر عقلاني، بر حسب نتايج حاصل از استدلالهايشان، قابل شرح و توصيف هستند.
نتيجه عقلانيت عملي، عملي است و پذيرفتن آن به معني عمل كردن بر طبق نتايج چنان عقلانيتي است. نتيجه عقلانيت نظري باور است و پذيرفتن عقلانيت نظري به معني پذيرفتن باور در نظام اعتقادي است. ما از آثار هنري لذت مي بريم. با اين حال چيزهاي زيادي وجود دارد كه لذت بخش هستند و تجارب خوشايندي در ما پديد مي آورند ولي ما آنها را هنر نمي دانيم. لذا همه تجارب خوشايند، تجارب زيباشناختي نيستند. وقتي مخاطب به ارزيابي يك اثر معماري مي پردازد، از او انتظار مي رود كه حداقل تا حدودي به فهم خودش اشاره داشته باشد. لذت او در گرو فهم اثر معماري است و به خاطر اين فهم است كه مي تواند تجاربش را توجيه كند.
چون معمولا از طريق احساس و ذهن انساني مقايسه هايي انجام مي شود، انتظار مي رود كه احساسات ما ضابطه اي براي درك فراهم آورد. هنر بايد چيزي بيش از يك حقيقت فيزيكي باشد زيرا حقايق فيزيكي فاقد هر گونه واقعيت هستند در حاليكه هنر... به نحو برجسته اي واقعي است.
آرنهايم مي گويد: اين امر به معناي آن است كه هنر فقط به مثابه يك تجربه روانشناسانه وجود دارد، و نيروهايي كه چنين تجربه اي را به وجود مي آورند، مورد توجه ما قرار دارند. اگر واقعا فرايندهاي ذهني خود را درك مي كرديم، قادر بوديم آن فرايند را دريابيم. ولي چون فاقد چنين دركي هستيم، اجازه دهيد آنچه را كه عموما به عنوان خصوصيات اصلي احساسمان مي شناسيم، يعني بينايي، شنوايي،‌بويايي و چشايي را مورد استفاده قراردهيم. به نظر مي رسد كه در معماري، ديد به عنوان حسي كه تسلط دارد و از طريق آن پويايي ها و تجربياتي را جمع آوري مي كنيم كه با ذهن و فهم ما متقابلا عمل كنند، تا دركي انتزاعي از واقعيت ايجادكنند. همان گونه كه كپش اشاره كرده است، ديدن وظيفه قرن ما است. آرنهايم ذكر ميكند ناظر را بررسي كنيد و در عين حال آنچه در مكانيزم عصبي بينايي مي گذرد،‌ در نظر بگيريد،‌ قبل از هر چيز در مي يابيد كه با فرايندي شديدا پويا سروكار داريد.
اكنون ما به عصري رسيده ايم كه به نظر مي رسد شيوه عملي معمارهايمان در هيچ يك از مباني نظري قابل تعريف و توجيه نيست بلكه كارشان بر فرم ها و باورهاي رايجي استوار است كه براي عموم مردم هر دم ناخوشايندتر مي شوند. اين واقعيت كه بناها يكي از نيازهاي پايه اي انسان هستند، قابل قبول است. چرا كه مردم و محيط صنعتي به فضاي ساختماني نياز دارند، لكن در اين رابطه پديده اي هم وارد شده كه در عمق تاريخ موجوديت بشر زاييده است و ما آن را معماري مي ناميم. همين پديده است كه مي تواند يك خانه، يك پل،‌ يك كارخانه، يك اداره، يك كارگاه و يك عبادتگاه را در مفهومي وسيعتر از آنچه كه هستند مطرح نمايد. بنابراين مي توان گفت كه مفهوم معماري عبارت است از ساختماني كه معنا و مفهوم داشته باشد. اما اين رويكرد به معماري هميشه اين جستجوي پاسخ اين سوال را براي منتقدان در بر خواهد داشت كه آيا مي توان راي قطعي و متقني درباره يك اثر معماري داشت؟